|
ساعت
اول آزادي من پشت
ديوار رهايي چمدانم
افتاد دست واداد گرفتنها را پاي بگذشت ز پوئيدنها هيجاني
مرده حتي در سرم ديگر نبود شادي از
لذت پرواز شعف
تازه شدن بلكه با
مرغ غميني باز هم
آوازه شدن پلكاني
به حيات آسمان كشف يك
راز عجيب زنده
بودن در كنار دلبري
بس دلفريب زنده
بودن به تساوي به شعور صنم
باده اي و آتش بور همگان
هيچ شدند در پيش
من هيجاني
مرده حتي در درازاي وجود من نبود ساعت
اول آزادي من كهنه
بغضم به مداوا پيش دكتر گير كرد. با
زباني زرد از فريادها از نهيب
بيدريغ داد ها باز من
فرياد نفرت مي زدم باز مي
خواندم من از پوچي گري باز مي
رفتم به سوي ناكجا از
سياهي، تيرگي ، افسونگري هيجاني
مرده حتي در
تكاپوي وجودم نيست نيست سالياني
پس از آزادي من پشت
ديوار رهايي كلبه اي
با چمدان ساخته ام. + نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 16:1 توسط ک.باران |
|
| ||||||