|
در زمانی پس از آن دوره نیک پيشتر زين دوره زشت و ركيك باز حتي آدميت زنده بود سادگي پر بود و جاري بود و نيك با دل بينا دو چشمش كور شد تار تر شد صفحه انسانيت تا كه فرجام رهايي گور شد بر درخت خويش غم را ريشه كرد بيشگان را بر دم تيغش بريد انتقام از لاله ها را پيشه كرد حمله زد بر رهگذاري با سپاه بوستان را با گلش آتش كشيد تير زد بر ماه و افتادش به چاه بلبلان را نغمه در انزال رفت چشمه ساران كور گشتند و شدند ماه گردون هم شبي از حال رفت خوار شد دنيا به محض فتح شهر بسته شد دروازه آزادگي كشته گشتند عندليبان هم به زهر بوي حيواني بدنيا بار شد از زمين آتش برون آمد به كوه خوان هشتم رفتن ما عار شد سر بزير انداخت ماه بامداد گريه كرد از غصه سنجابي شبي آسمان عشق در خود جان ستاد ساده بودن نفرت آوار گشت صادقان را كذب روزي داد و بس مادري از كودك خود هم گذشت بي سبب شد انتظار فربدي فربدان را پاي بندان سر زدند واژگون شد رهگذار ابــدي از هجوم خون آن فرزاد ها زير لب زمزمه شد آواز كان بر زبان مدفون شد آن بيدادها دوستي ها زير شر مستور شد ياوري از جرگه انسان گذشت صبح عالم كم كمك كم نور شد خون مردان ،جاي مي بر جام شد بارش باران چو بغضي مانده شد گم شدن در كوره ره فرجام شد گم شدن از ابتدا تا انتهاست روزگاران خوش از ياد برفت زندگي در حسرت ويرانه هاست + نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387 14:28 توسط ک.باران |
|
| ||||||