|
من این تنها ترین اندر میان قوم تنهایی که جاویدان نمودند بی کسی هارا ، نشانم قطره آبیست بدان بادی که طوفانی ست و هر خاری که روئید در کنار گل نشانی داشت ز تنهایی و من آری همان خارم که گلها رویشان را بویشان را خاک دار و کویشان را از من تنهای تنهایان دریغ و دور می دارند . كه من تنهای تنهایم بگو ... هان ؟ از کدامین در گشایم خنده ای بر لب ؟ [ که تنهایی من دردیست بدین قرنی که طولانیست از کدامین صبح برخیزد فروغ روشنی بخش نوایی هام ؟ فروزد آذری آیا ؟ نماید نور مهتابی چراغی آفتابی ؟ بگو آیا نماید باغ با من خارکی حتی ، زدست دیو تنهایی ؟ که با او باز گویم قصه ها و غصه های درد تنهایی ؟ چو بنماید چه ننماید به چشمم دود می آید + نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 12:16 توسط ک.باران |
|
| ||||||