|
و چه لحظه نابی پای تپه تنهایی کالسکه نقره ای در خود نگار ی داشت نفسم می ایستاد پای من می لرزید گیج می رفت سرم دست من درب را می گشود و دلم پنجره ها را چشم من با لبخند گوشه خود می گریست با صدایی آرام گفت انگار بیا قلبم آهسته گرفت نفس من ، ضربانم ، نبضم ... آری آری انگار من هم عاشق می شدم و چه لحظه نابی بود ... پای یک تپه گرم همه چیز زیبا بود ای خدا عشق ای خدا عاشق شدم ... ک.باران 87.11.14 + نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 22:12 توسط ک.باران |
|
| ||||||