|
حفره اي
در سرم نفوذ كرد حفره اي
كه بر هزار غار مي خنديد و در
انقباض صبحي ناشي از خلوص آغاز بي
بهانه سيلابي آوار
چشمانم را بر گونگان خسته فرود آورد كسي مرا
نگاهي كرد و خنديد ... [
- فرار كن! مردي با
همه دست مي داد [
من هم ديوانه مي شوم ؟ پير زني
گستاخ به پشت مي رقصيد و مي گريست ... [ گمان كنم ديوانه نخواهم شد ... استخوان
هاي پاي چپم پاره شدند و
چراغهايي بر سرم بستند ... در سرم
حفره ها بسيار شد . حفره ها
بيمار شده بودند و روزي دو
وعده مرا مي خوردند حفره ها
با غار به من خنديدند ... + نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 15:31 توسط ک.باران |
|
| ||||||