|
بی تو کنجی با عقده های سوسوی چراغ روشنای اشک و + نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 16:38 توسط ک.باران |
آی آدمها ای خلق فهمیده ای ناديده جز تجربه هاي يك شکست راه بی سامان و خانه ویران ز چه شد درد و فرياد زچه پيش آمد آن اميد پاك جانان را چه شد ای مریدان وفادار جهان با صفايان سپه سالار جان چون شد آخر بر روانتان مردمي روسپيدانتان كجارفتند و ياران را چه شد گرگسانان در نمای آدمي افزون شدند دلربايان جملگي بستند رخت بر متكاي شب آرامشش مفقود سر باري اندر قاب آتش پاي كوبان را چه شد پس چرا خوابي نيامد در شبي ، روزي ،گهي راحتي از چيرگي تا تيرگي پيموده شد رفت و آمد تان كجا پايان گرفت روز رستاخيز طي شد شهسواران را چه شد يك قفس زنجير را شلاق زد روز ديگر كودكي بر دار شد شب سحر را خورد از بس تشنه بود يورش ابر سپيد اندر بهاران را چه شد واژگون شد رستم از رخش و فتاد پيل گورش را بدست خود بكند از دري بردند نعش پير طوس از در ديگر هزاران را چه شد گنج دنيا از صداقت دور ماند حق سكوت دفتر تبعيد شد بغض تركيد و گلو را پاره كرد تا دم جان پاي بندان را چه شد از اسيران نامه اي تكثير گشت « آسمان امشب تهي از كوكب است » نهر اشك شير مردان خشك شد كاوه لشگر شكن كو آب باران را چه شد ( جی مرداد 80 ) + نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387 14:0 توسط ک.باران |
من این تنها ترین اندر میان قوم تنهایی که جاویدان نمودند بی کسی هارا ، نشانم قطره آبیست بدان بادی که طوفانی ست و هر خاری که روئید در کنار گل نشانی داشت ز تنهایی و من آری همان خارم که گلها رویشان را بویشان را خاک دار و کویشان را از من تنهای تنهایان دریغ و دور می دارند . كه من تنهای تنهایم بگو ... هان ؟ از کدامین در گشایم خنده ای بر لب ؟ [ که تنهایی من دردیست بدین قرنی که طولانیست از کدامین صبح برخیزد فروغ روشنی بخش نوایی هام ؟ فروزد آذری آیا ؟ نماید نور مهتابی چراغی آفتابی ؟ بگو آیا نماید باغ با من خارکی حتی ، زدست دیو تنهایی ؟ که با او باز گویم قصه ها و غصه های درد تنهایی ؟ چو بنماید چه ننماید به چشمم دود می آید + نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 12:16 توسط ک.باران |
و چه لحظه نابی پای تپه تنهایی کالسکه نقره ای در خود نگار ی داشت نفسم می ایستاد پای من می لرزید گیج می رفت سرم دست من درب را می گشود و دلم پنجره ها را چشم من با لبخند گوشه خود می گریست با صدایی آرام گفت انگار بیا قلبم آهسته گرفت نفس من ، ضربانم ، نبضم ... آری آری انگار من هم عاشق می شدم و چه لحظه نابی بود ... پای یک تپه گرم همه چیز زیبا بود ای خدا عشق ای خدا عاشق شدم ... ک.باران 87.11.14 + نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 22:12 توسط ک.باران |
پرده بي خبران باز شده ست طرز طوق همه آغاز شده ست + نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387 22:29 توسط ک.باران |
حفره اي
در سرم نفوذ كرد حفره اي
كه بر هزار غار مي خنديد و در
انقباض صبحي ناشي از خلوص آغاز بي
بهانه سيلابي آوار
چشمانم را بر گونگان خسته فرود آورد كسي مرا
نگاهي كرد و خنديد ... [
- فرار كن! مردي با
همه دست مي داد [
من هم ديوانه مي شوم ؟ پير زني
گستاخ به پشت مي رقصيد و مي گريست ... [ گمان كنم ديوانه نخواهم شد ... استخوان
هاي پاي چپم پاره شدند و
چراغهايي بر سرم بستند ... در سرم
حفره ها بسيار شد . حفره ها
بيمار شده بودند و روزي دو
وعده مرا مي خوردند حفره ها
با غار به من خنديدند ... + نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 15:31 توسط ک.باران |
آفتاب امروز پرتو به
پرتو توی هر برزن و کوی سایه ای ساخت به قدر
دیوار سایه ها ویرانه ها را می کشیدند دیوار لیک ، هموار آفتاب از هر اشعه ای از هر نور تابانی ، گوشه ای نور و زمینه ای سایه پوش کرد آنکه اندر سایه شد بی خبر از طلوع نور وانکه اندر نور شد بی خبر از گستره های
سایه بود آفتاب امروز پرتو به
پرتو سایه می ساخت توی هر برزن و کوی ... + نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 18:45 توسط ک.باران |
|
| ||||||