|
مهربان آسوده باش شانه هايت
را به من ده و بسپار
نرمترين از زلال خويش را به اين
زمختي رعد بار آري تو باز
با من باش و بگذار تا
آسوده شويم بگذار لبخند
گونه هايت را بنشانم در سينه هاي
جدا از هم تافته ات بگذار معصومانه
چشمهايت را بر بلنداي
برج تاريك احساساتم همچون پرچم
آزادي بيافرايم بگذار و
آسوده باش با اين
زمختي نمي شكند نرمي هايت چشمه هاي
شيرين تو بر كوير من ... نمي خشكد بمان. ک . بــــــاران + نوشته شده در جمعه 27 دی1387 14:50 توسط ک.باران |
دستت از پینه پر است زیبایم دامنت را دوخته ای کف گالش** سیاهت آب می دهد روی گونه های نازک تو اشک خشک بسیار شده ست آرام بگیر بازوی مرا سرم از شانه تو پر شده است آه ای بی همتا چقدر گرمی تو ... زیر این برف سپید که زلال نفس پاک تو را در خود برد چقدر آرامی ... آب بر تپه بپاشید و بیابید مرا ساز در دست برید او مرا می خواند ... برف آبادی فروکش کرده است تو کجا خوابیده ای ؟ ... من امیرم نازنین مردم اینجا به سراغ من و تو آمده اند برو آرایش کن من کُتم در راه است من خجالت می کشم بوست کنم ظرف خالی آب گرم اینجا رهاست ... من امیرم نازنین ... * امیرما ( ماه امیر به گویش گیلکی ) یکی
از ماههای گیلان باستان است که دراین ماه گیلانیان و گالشها معتقدند امیر
چوپانی بود که بعد از ازدواج بادلداده خود پدر دختر برایش شرط می گذارد که هروقت درخت آلوچه ی حیاط خانه ی ما شکوفه کرد بیا و نامزدت راببر . ظاهراً دختر از شدت عشق هر روز صبح دور از چشم
پدر و مادرش مقداری آب نیمگرم زیر درخت میریخت و درخت خوابیده زیر برف و سرما
بدلیل این کار دخترک شکوفه میکند و حدوداً یک ماه و نیم زودتر یعنی وسط برف
و سرما امیر به پیغام پدر دختر میرود و نامزدش را به کوه میبرد که از بد روزگار
برفگیر شده و میمیرند . البته برخی از مردم کوه معتقدند که اگر با ساز و نقاره توی
برف به دنبال اینها برویم میتوانیم پیدایشان کنیم و عده ای نیز معتقدند که
این دو هنوز زنده اند و... ** گالش = چکمه روستایی + نوشته شده در شنبه 21 دی1387 13:59 توسط ک.باران |
روزی که گفت تورا می خواهد هیچ نمی دانست دل بیچاره ش چه می
خواهد گفتگو آغاز کرد و خود بماند درد های کهنه اش را یاد کرد از ندانم کاری و دیوانگی های دراز وز غم بی همنوایان ساز کرد با غروب سرد خود دیوارها را خشت شد پشت دیوار نشست انتظار آمدن را هم کشید تا بیایی بشنوی دختر تو از اسرار تلخ و واهی اش آه این مرد سیه روز دگر باره فرا گسترده بود هرچه در دل کینه و فریاد داشت غصه در دامن نگاشت تو فرو ماندی و گفتی همه چیزی او کناری ماند انگار نمی دانست چیست پلکانی خواست که از تو بپرد رد شود تا برسد به کودکی شاید اما در دلش مردانگی را جسته
بود رنگ ها را یک به یک گم کرده بود با دو دست بسته اش چشم هایش کور شد راز آیینش نشد پیدا به کس تو نماندی رفتی و آخر شدی او نشست او کنار زانوان بسته خود گریه کرد شب رسید و خفته در خوابی عمیق تو به او گفتی چه می خواست دلت کوچه ها را گشت و آخر خسته شد در کنار خاطرات تو نشست آن دو چشم خسته ات را یاد کرد حیف از احساس غریب و بسته کرد تو از عشقی که به او دلبسته بودی زار کردی پیش خود او همه بیگانه ها را باخبر کرد از همه اسرار خود همه دانستند چه گوهر بوده ای پیش او گفتند این خود نیک بین فال نیکی خفته در این سرنوشت او هنوز از دل خود بی خبر است متهم کرده ترا که کجا گم گشته ای باز گرد و با زبان خود بگو این که گم گشته نه ای تو ، او خود
است باز گرد و با زبان خود بگو راز مهر ایزدی حرف دل است + نوشته شده در شنبه 21 دی1387 7:14 توسط ک.باران |
تو همیشه زنده ای در قلب من ... + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 8:14 توسط ک.باران |
عالمي فرو
مي رود اندر نفرت آدميان رنگ
آرزوشان چون سرابي
زدوده مي شود مُرد آن گوي
بزرگ كروي مُرد خورشيد با آن نورش ...
ظاهراً مد
شده تابوت تپل
باشد و گرد خاك گور از
رس قرمز باشد بچه ، تازه
دنيا آمده مرد در نيمه
راه خفه شد از
گرما مادرش سردش
بود پير زن
خواست غرق شود در دريا شد و ديدند و نشستند و
كمي خنديدند پس از آن
اندكي از سخنش بشنيدند پيش خود آن
ساحل را ننه دريا ناميدند ... و تو اما صداقت
را فراموش كرده اي و سادگي از
آن بيش كه برخاسته
گردي تا شايد
نميري ... عشق بزرگيست
سادگي اشاره مي
توان كرد به تمام مردمان خوب تر ... سادگي را
ندانسته ايم ...
ك.باران رشت - فرودين ١٣٧٩ + نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387 8:3 توسط ک.باران |
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 8:7 توسط ک.باران |
دیشب از خواب تو بیدار شدم تو پریشان بودی روی آن برکه نرم اشکت آهسته نشست آخر این دلم شکست تو کجا می بری ام ... در هوا پیچید مویت دست تو انگار راهم بسته بود تو پریشان بودی آمدم آنجا و نبودی دیگر ببین کجا می گردم ... باز شد بغضم میان کوچه ها همه گریه های من آغاز شد باد می آمد و من بی تو پریشان بودم تو چرا می رفتی ... + نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 8:0 توسط ک.باران |
ببین چگونه تنها نشستم ببین چگونه برای عشق گریستم سرود های من از برگ درختان ریخته پر است و این هوای سرد مرا خسته نمی کند من از درون گرمم شده ست دیگر دلم تنگ شده ست دیگر حال خراب من ... دیگر ببین مرا که چگونه مستم و مست دیگر ببین چه بی تابم و شکسته . شقایق نجاتم بده ... + نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387 20:46 توسط ک.باران |
+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387 19:50 توسط ک.باران |
سلام دوستان نظر یادتون نره ممنون ک.باران + نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387 0:7 توسط ک.باران |
ما رنگ مکان
را نتوانیم روفت آشفته تر از
آنیم که تصور بشود مهرو موم
گشته ست حکم سرنوشت آمدیم و عزم
کردیم و شدیم تازه پا
ایستاده دویدیم یاد دادند
آموزگاران سالها راه و
رسم ناجوانمردیها راه ورسمی
بس دروغ قصه ای تلخ
و بدور از دوستی روز اول از
سوال آموختم زیر پا
ماهیچه هایی نیز هست روز اول
خاطراتم تازه شد وحشی و زیبا
به هم اندازه شد من دگر
آمخته بودم ترس را حفظ واز بر گشته بودم درس را بعد کم کم
رام شد وحشی گری م تار شد صفحه
انسانی گری م بخیه هایی
که سرم را دوختند چیزهای
بیشماری را به من آموختند رشد یعنی
اینکه تو کودن شوی شاکر رب از
سر بودن شوی رشد یعنی
اینکه تو بیچاره ای مرده ای
آواره ای دیوانه ای رشد آری یاد
شیطان کردن است رنگ و بوی
آدمی گم کردن است رشد یعنی
معنی چیزی نخواهی دانست یا بفهمی که
نباید دانست اصل کفر و فقر
و فحشا و فساد عین دزدی
عین اجرت با خدا رشد یعنی
اما... توکل بر خدا!؟ رشد درس
نوجوانان است و بس درجوانی رشد
عقلت لازمس عقل یعنی رد
شدن از حد شک مطمئن بودن
به چیزی نادرست عقل یعنی
اینکه تریاکی شوی رخت نو بر تن
کنی , خاکی شوی عقل یعنی
کور گردد چشم خود گر بمیری,
چیره ای بر خشم خود عقل یعنی
هرچه من گفتم همان اسب را
بردار و در ظلمت بران عقل یعنی
عشق از ثروت سر است آدمی از
طوطیان هم برتر است
عشق از ثروت
... عشق یعنی
ترس از رب الجهان عشق یعنی
خفت و افتادگی عشق یعنی
عاشقم باش و بمیر از خیانت ها
که دیدی چشم گیر عشق یعنی
کفنی را دوختن تا دو تن را
اندر آن اندوختن عشق یعنی
خنده نابخردان را ساختن راند آخر قماری رابه
عمدا" باختن ثروت اما عالمی دیگر بود هیچ من از هیچ همدیگر بود « ثروت من از
تبار پاک حق ثروت عالم سراپا نا بحق » ثروت از ناداری دارای دل ثروت از چشم یتیمان آمده ثروت از پرتاب نیکی بر لجن ازوجود حــــس برتـر آمـده خنده دارد داستان زندگی عاقبت را کاش می دانستمی خنده یعنی
التهاب چانه ها خنده یعنی
یک صدای زورکی خنده یعنی
شادی و بغض و فغان خنده یعنی
اشک خود را کن نهان خنده یعنی رسم یک نیم دایره خنده یعنی تارهای جمجمه خنده یعنی دوست بودن با لجن طور دیگر بر جهان خیره شدن دوست بودن دوست یعنی آنکه می گریاندت با تمسخر" کودکی"
می خواندت دوست یعنی آنکه می خندانیش با تظاهر "با
وفا" می خوانیش دوست یعنی روزگار کودکی خاطراتی در زمان سادگی دوستی انسانیت را واژه کرد دفتری از سادگی تیراژه کرد بگذر از زخمی که بر تن مانده
شد روح را بنگر که از تن رانده
شد ساربان درد هرجا پهنه زد انتظار سرخوشی دق خوانده شد سنگ خارا در سکوت خویش خفت تا زغال اندر شبی تابنده شد + نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387 0:2 توسط ک.باران |
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 19:33 توسط ک.باران |
به یاد استاد مهدی اخوان ثالث " قاصدک در دل من همه کورند و کرند ... دست بردار از این در وطن خویش غریب " قاصدک هان باز هم آمده ای چه خبر داری تو ؟ در دل من همه مردند کور ها را سر بریدند کر ها دفن شدند وطنم خشک شده ست مردم ساده به کمایی رفته ند قاصدک بر سر من دو سه تا میخ دو سر کوبانده ند چشمم از بخیه پر است دارم اکنون به تو می اندیشم قاصدک جان در رو ... از هلفدانی خونبار و سیاه و منفور تو اگر داری خبر قاصدک جان جان خود ببر بدر خبرات را به کسی نشان مده به کسی هیچ مگو از دل من خبری از اینجا تو مبر هیچ کجا قاصدک جان تو برو ... اشک ندارم در چشم " انتظار خبری نیست مرا ... " 87.09.15 + نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 19:29 توسط ک.باران |
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 19:12 توسط ک.باران
نمي دانم + نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 20:52 توسط ک.باران |
|
| ||||||