تصميم گرفتن
آسان نيست
***
نمي توان آسوده خفت
و بهاري را منتظر بود در گشادۀ چشمان
- و چلچله را نت داده بخواند ...
نمي توان آفتاب را عاري از ابر
از لابلاي چرك ديوار بالاي پنجره هاي خانه
با تابوت تازه اي همراه نقش درختي استوار
وسايه ني نوازي با سكوت كاشي ها
به اندرون كشيد ...
نمي توان فارغ از غم
با مدادي بر سنگ سپيدي،
از سنگفرش كهنه فال
پيغام « چه بايد كرد » ساخت ...
آري
اما نمي توان ...
***
دوش آسمان پريشاني بود
بر جبين كيان گونة من
و شب سكوت شبانه با فريادهاي
[ واي چه مي شود ...
كاش كسي نگويد چه كنم ...
تصميم ساده اي نبود
نمي توان انتظار داشت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 1:28 توسط ک.باران
|
حفره اي در سرم نفوذ كرد
حفره اي كه بر هزار غار مي خنديد
و در انقباض صبحي ناشي از خلوص
آغاز بي بهانه سيلابي
آوار چشمانم را بر گونگان خسته فرود آورد
كسي مرا نگاهي كرد و خنديد . . .
[ - فرار كن!
مردي با همه دست مي داد
[ من هم ديوانه مي شوم ؟
پير زني گستاخ به پشت مي رقصيد و مي گريست . . .
[ گمان كنم ديوانه نخواهم شد . . .
استخوان هاي پاي چپم پاره شدند
و چراغهايي بر سرم بستند . . .
در سرم حفره ها بسيار شد .
حفره ها بيمار شده بودند
و روزي دو وعده مرا مي خوردند
حفره ها با غار به من خنديدند . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 1:25 توسط ک.باران
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 1:20 توسط ک.باران
در ره عشق سفر بايد كرد
كهنه دل را كهنه تر بايد كرد
در ره عشق نبايد ايستاد
ايستادن را حذر بايد كرد
آفتاب را هر كجا ديدي نمان
چشمها را پر سحر بايد كرد
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 1:13 توسط ک.باران
|
امشب من ساده
در دنياي باغ
مي گذارد عطر گلها را كنار
مي گذارد
وزوز زنبوركان بالا رود
از ميان شهد بپا خيزد
مي گريزد سرد از فرداي درد
مي سپارد خانه را اميدوار
امشب من تنها
مي سرايد با خودش آوازكي
واژگون مي سازد ابر تيره را
تحمل مي كند تا شب بيايد
تا ستاره گم شود
پشت چشم خسته تا اشك بيايد
مي گذارد دلم امشب
سفري تازه كنم
مي نمايد راه را تاريك تا گم بشوم
خستگي هاي تنم پيدا شود
تا بيابم آن نگاه خيره را
مي گذارد دلم امشب تنها شوم
ماهشهر – تير ٨٤
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 1:9 توسط ک.باران
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 11:56 توسط ک.باران
جاده را شستند
رهگذاری می رسید
آسمانی خوش بود
تا انتها نور بود و
جشن دل برپا بود
همه دیده ها سبک
همه دلها آرام
همه مردم دلگشا
همه حیوانها رام
می شنید از عابری
حاجی کا امید پر است
می شنید از برگ غوغایی
درخت
پیرمرد شهر ما می نواخت با تنبور
ساز و آوازی گرم
رودی از کوه یخی
آمد به زیر با نشاطی خونگرم
با آبی ولرم
کوه آرامش داشت
ابر زیبا می شد
ماه دنیایی بود
ماه مهتابی بود
نور آن کم پیدا
نور آن نشان بیتابی بود ...
روی یک تکه پتوی پاره
قصه با نخ می نوشت آن خیاط
قصه جامه عشق آن شب
خان آبادی نیز
در میان جمع چپقی دود نمود .
***
من کودک راضی
از صدای تنبور
می پریدم با شوق
توی جاده سفید
می نوشتم با عشق
روی دفتر انشاء
که یکی آب کشید
و هزاری شستند
مردم از بیداد دست برداشته بودند همه
عزم راسخ کردند
همه جان تشنه دیدار شدند ...
ساعتی هیچ
خبر از راه نبود
توی جاده توی راه
خبر از چرخ نبود
من کودک افسوس
که پندار به امید نمودند همه
هرکسی خوابش گرفت و زود رفت
هرکسی گل داشت پژمرد گلش
- « کس در جاده نبود ... »
نخ خیاط ته کشید
ماه چرخید و فتاد
تار تنبور برید
پیر خندید و بخفت
جاده از مه پر شد
شیشه صبر شکست
- « کس در جاده نبود »
خان از اهل محل باج گرفت
ابر باران زده بود
مهر رود کوه خشکید
آسمان شد پر دود
مردم از دل همه بیداد شدند
کوه غرید و فروکش کرد و
خفت
من کودک خفتم
دگر از ظلم و ستم
هیچ شکایتی نبود
- « کس در جاده نبود »
در صدای برگ غوغایی نبود
در کلام عابران امید پیدا
می نبود ...
دستها شد زانو
چشمها خواب آلود
همه رنجور شدند از انتظار
همه مردم رفتند
صبح آن روز شب بود
در دل و چشم پر از خون اهالی محل
خانه خالی شد از احساس
رضایتــمندی ...
جاده انگار که ناراحت بود
من کودک تا صبح
خواب آن نو رهگذار شهر را می دیدم
ده پر از کسالت عمری دراز
چه شد او را که می خواست
... برسد ؟
چه بلایی سرش آمد ؟
- « کس در جاده
نبود »
آبان 79
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 11:27 توسط ک.باران
|
شاید ایزدی تنها
درون دشت دنیاها
کنار جمع زانوهای خویش
بیزار و غمناک
از بس که تنها یک نت از
رنگین کمان آهنگش گم شده ست
و خلقت نتواند دیگر
زار زار می گرید
و بنده هایش ستایشش می کنند ...
شاید کاغذی می سوزد از درد
دردی بس عجیب و بس جدید
چون که شعر ناتمامی
شاعری نیمه شبی ،
بنگاشته با قلمی ...
شاید درختی می شکند از دردی
که خفاشی به سودای هزاران ناله غمگین
میان غار پیری چنان سر داده ست
که برگ و برگی بیافتاده ست ازو
و دارد می میرد درخت پیر ...
شاید آدمی خندید !
شاید آدمی می خندد از بس
که مرده ای بویی ندارد
و شاید از بس دنیای بی خاصیت
بی بو شده ست ...
شاید غصه می میرد
از درد اینکه بچه های فقیری
بر سر پلی روی هیچ رودی یتیمی
با بلند ترین صدای شب
می خندند ...
شاید غصه مرد ...
شاید غصه مرد
ایزدی تنها شد
کاغذی سوخت
درختی شکست و
شاید آدمی خندید ...
تیر 79
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 10:23 توسط ک.باران
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 8:53 توسط ک.باران
آمد از صبح سعادت دل بدر
تیره گون شد جامه ش از فرط سفر
تا غروبی رفت و تنها بود دل
دوره گردی پیس و رسوا بود دل
گوشه ای افتاده تنگ و خسته بود
راه صبحش را غباری بسته بود
تا تو از یک راه آمدی با یک سلام
پینه هایش دوختی کردیش رام
می ستایم تا تو هستی من تو را
می ستایم می ستایم من تو را
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387 20:31 توسط ک.باران
|