باران زد و باريد و ترم کرد و بدر شد
آخر دل وامانده من چه دربدر شد
باريد همه کوچه به کوچه چشمان ترم دوباره تر شد
باران بزد و غم زد و هم شد
بر اين دل ما اندی ستم شد
باران بزد و شست تباهی
بر ديده خونين چه سپر شد
+
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387 17:18 توسط ک.باران
|
تصمیم سختی ست
وقتی تورا می برند
من از دریچه بدرقه می شوم
و تقدیر را می گذارم روی میز تا بماند
یک لیوان شیر سرد
تصور می توان کرد تمام سپیدی های تورا
و بخشیده باشی اگر مرا، باز
عصب به رعشه درون خلوت خواهد بود
تراکم من در خاطرات توست
کنار بخیه کوچکی که بر سرم است
استوار است شکوه قامت تو
برای کاخ تو من تاج خواهم آورد
زر از کرانه خاور
جواهر از ده کور
شراب سرخ خواهم داشت
و دستمزد خواهم گرفت
برای بارگاه تو من
پله پله شاد خواهم گشت
[ ترانه ! چرا تو را می بردند
فراموش نمودن از سر ناچاری ...
چهره ترا روفتن چون غبار
تصمیم سختی ست ...
ک . بــاران
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387 20:13 توسط ک.باران
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387 19:52 توسط ک.باران