|
و زندگی ام آغاز شده ست و شریکی دارم و عشق همراهم می خواند از میان آبادی کوچک و خاکی ما صدای جشن می آید کت دامادی و یک شاخه گل یک بوسه مست یک عروس زیبا یک آسمان جواهر و یک خواب سبز کالسکه پرشد و ما نشسته ایم راه بهار آغاز شد و طراوت دمید نو شدم من زنده باد عشق زنده باد زندگی زنده باد بهار می توان همه عمر را به راحتی به پای زندگی ریخت و آسوده بود و آسان زیست ... + نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388 20:32 توسط ک.باران |
ساعت
اول آزادي من پشت
ديوار رهايي چمدانم
افتاد دست واداد گرفتنها را پاي بگذشت ز پوئيدنها هيجاني
مرده حتي در سرم ديگر نبود شادي از
لذت پرواز شعف
تازه شدن بلكه با
مرغ غميني باز هم
آوازه شدن پلكاني
به حيات آسمان كشف يك
راز عجيب زنده
بودن در كنار دلبري
بس دلفريب زنده
بودن به تساوي به شعور صنم
باده اي و آتش بور همگان
هيچ شدند در پيش
من هيجاني
مرده حتي در درازاي وجود من نبود ساعت
اول آزادي من كهنه
بغضم به مداوا پيش دكتر گير كرد. با
زباني زرد از فريادها از نهيب
بيدريغ داد ها باز من
فرياد نفرت مي زدم باز مي
خواندم من از پوچي گري باز مي
رفتم به سوي ناكجا از
سياهي، تيرگي ، افسونگري هيجاني
مرده حتي در
تكاپوي وجودم نيست نيست سالياني
پس از آزادي من پشت
ديوار رهايي كلبه اي
با چمدان ساخته ام. + نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 16:1 توسط ک.باران |
و آرام نشسته ام باز و یاد تو
پیداتر زانوان بسته میان دست و سر گوشم زنگ می زند و ساعت دیوار ثانیه ها را می
برد سرد و تلخ و آسیمه سر دلتنگ توام و جانم سردست دیوانه دل من انگار مرد است توان بر تنم کشیده آخر طراوتی ام نیست دیگر بیا بگیر دستم را و ببوس مرا بیا که آسمان من پهن دشت درد
است مرا بخوان و به خود ببر مرا جدا کن از من و این حال تر ترانه آمدن باش و آماده عشق که جای دست تو بر گونه های من
خالیست برای من تو گهواره ای بخر ... + نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388 9:29 توسط ک.باران |
ذهن من از نگاهت پر است و روی دیوار خلوت خود کاشی عکس تو را می کوبم ... دست بر زلف تو می سایم مست خیره بر روی تو می مانم باز تا ببینی که پریشان توام تا نپرسی از دلیل اشکم واژه را گم می کنم در پیش تو ... حال و احوال تو را می پرسم بغض می ماند و یک گونی سوال پیش تو دست خود رو می کنم به تلافی نگاه گرمت عاشقت می مانم و به سجاده تو سر به زمین می کوبم من تو را دوست خواهم داشت و به تو عشق خواهم ورزید و کنار رود آرامی که سردست و زلال گونه نرم تو را می بوسم ای نگار نازنین آغوش گرمم را بیاب تو مرا صدا کن و به من نگاه کن تا همیشه تا ابد ...
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 20:45 توسط ک.باران |
با سلام آرزوی سالی نیکو برای تمام ایرانیان دارم عید بر شما مبارک + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 22:58 توسط ک.باران |
در زمانی پس از آن دوره نیک پيشتر زين دوره زشت و ركيك باز حتي آدميت زنده بود سادگي پر بود و جاري بود و نيك با دل بينا دو چشمش كور شد تار تر شد صفحه انسانيت تا كه فرجام رهايي گور شد بر درخت خويش غم را ريشه كرد بيشگان را بر دم تيغش بريد انتقام از لاله ها را پيشه كرد حمله زد بر رهگذاري با سپاه بوستان را با گلش آتش كشيد تير زد بر ماه و افتادش به چاه بلبلان را نغمه در انزال رفت چشمه ساران كور گشتند و شدند ماه گردون هم شبي از حال رفت خوار شد دنيا به محض فتح شهر بسته شد دروازه آزادگي كشته گشتند عندليبان هم به زهر بوي حيواني بدنيا بار شد از زمين آتش برون آمد به كوه خوان هشتم رفتن ما عار شد سر بزير انداخت ماه بامداد گريه كرد از غصه سنجابي شبي آسمان عشق در خود جان ستاد ساده بودن نفرت آوار گشت صادقان را كذب روزي داد و بس مادري از كودك خود هم گذشت بي سبب شد انتظار فربدي فربدان را پاي بندان سر زدند واژگون شد رهگذار ابــدي از هجوم خون آن فرزاد ها زير لب زمزمه شد آواز كان بر زبان مدفون شد آن بيدادها دوستي ها زير شر مستور شد ياوري از جرگه انسان گذشت صبح عالم كم كمك كم نور شد خون مردان ،جاي مي بر جام شد بارش باران چو بغضي مانده شد گم شدن در كوره ره فرجام شد گم شدن از ابتدا تا انتهاست روزگاران خوش از ياد برفت زندگي در حسرت ويرانه هاست + نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387 14:28 توسط ک.باران |
سالها پیشتر زدیروز عجیب قرنی اندر تر ز امروز مهیب مردمان قرنهای دوستی ساکنان کلبه هم پوستی در درون سینه هاشان قلب بود از جان و تنشان سلب بود
هیچ گاه در گوش داد خلق بود ؟ هیچ جایی آدمی دق مرگ شد ؟ هیچ بغضی در میان حلق بود ؟ هیچ کس اندر فسادی غرق بود ؟
قرنها واپس تر از خلق گناه هیچ کس را راه رفتن سد نبود زندگی درمانده را هم بد نبود راه ورسمی کرد و خواندش راهکار منطقی آورد و شد عقل زمان چرخ را چرخاند و کرد آغاز کار
روی هر منزلگهی نامی نهاد گشت تا چر خیدن ماه و زمین گشت تا پاییدن شر در کمین
گشت هرچند عاقبت او شد غمین
در زمان مردمان بت پرست در زمانی که محبت زنده بود مهر و عشق و عاطفه پاینده بود
هیچ پستی طالب قفس نبود عاشقی را زاری اندر پس نبود بچه ای را دایه دلواپس نبود
نیک بد گفتار دادار جهان بار ور بد مهر و ماه و آسمان نیک بد کردار مردان زمان
همه روزه چو یکی عید سعید مردمان بس ساده بودند و صديق مرتفع بود همه راه و طريق
کوه شیرین تيشه ها را برده شد بوی لیلی پر شد اندر كوچه ها تا كه مجنون عشق را سر كرده شد
تار شد دنيا ز سهراب پدر سر شد از دق جان تهمتن بيدريغ در نشست از غم ز فقدان پسر
دور شد مقصود و معبود و عدم دور شد آيين وآداب و سنن بسته شد دروازه ي تالار جم + نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387 10:46 توسط ک.باران |
بی تو کنجی با عقده های سوسوی چراغ روشنای اشک و + نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 16:38 توسط ک.باران |
آی آدمها ای خلق فهمیده ای ناديده جز تجربه هاي يك شکست راه بی سامان و خانه ویران ز چه شد درد و فرياد زچه پيش آمد آن اميد پاك جانان را چه شد ای مریدان وفادار جهان با صفايان سپه سالار جان چون شد آخر بر روانتان مردمي روسپيدانتان كجارفتند و ياران را چه شد گرگسانان در نمای آدمي افزون شدند دلربايان جملگي بستند رخت بر متكاي شب آرامشش مفقود سر باري اندر قاب آتش پاي كوبان را چه شد پس چرا خوابي نيامد در شبي ، روزي ،گهي راحتي از چيرگي تا تيرگي پيموده شد رفت و آمد تان كجا پايان گرفت روز رستاخيز طي شد شهسواران را چه شد يك قفس زنجير را شلاق زد روز ديگر كودكي بر دار شد شب سحر را خورد از بس تشنه بود يورش ابر سپيد اندر بهاران را چه شد واژگون شد رستم از رخش و فتاد پيل گورش را بدست خود بكند از دري بردند نعش پير طوس از در ديگر هزاران را چه شد گنج دنيا از صداقت دور ماند حق سكوت دفتر تبعيد شد بغض تركيد و گلو را پاره كرد تا دم جان پاي بندان را چه شد از اسيران نامه اي تكثير گشت « آسمان امشب تهي از كوكب است » نهر اشك شير مردان خشك شد كاوه لشگر شكن كو آب باران را چه شد ( جی مرداد 80 ) + نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387 14:0 توسط ک.باران |
من این تنها ترین اندر میان قوم تنهایی که جاویدان نمودند بی کسی هارا ، نشانم قطره آبیست بدان بادی که طوفانی ست و هر خاری که روئید در کنار گل نشانی داشت ز تنهایی و من آری همان خارم که گلها رویشان را بویشان را خاک دار و کویشان را از من تنهای تنهایان دریغ و دور می دارند . كه من تنهای تنهایم بگو ... هان ؟ از کدامین در گشایم خنده ای بر لب ؟ [ که تنهایی من دردیست بدین قرنی که طولانیست از کدامین صبح برخیزد فروغ روشنی بخش نوایی هام ؟ فروزد آذری آیا ؟ نماید نور مهتابی چراغی آفتابی ؟ بگو آیا نماید باغ با من خارکی حتی ، زدست دیو تنهایی ؟ که با او باز گویم قصه ها و غصه های درد تنهایی ؟ چو بنماید چه ننماید به چشمم دود می آید + نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 12:16 توسط ک.باران |
و چه لحظه نابی پای تپه تنهایی کالسکه نقره ای در خود نگار ی داشت نفسم می ایستاد پای من می لرزید گیج می رفت سرم دست من درب را می گشود و دلم پنجره ها را چشم من با لبخند گوشه خود می گریست با صدایی آرام گفت انگار بیا قلبم آهسته گرفت نفس من ، ضربانم ، نبضم ... آری آری انگار من هم عاشق می شدم و چه لحظه نابی بود ... پای یک تپه گرم همه چیز زیبا بود ای خدا عشق ای خدا عاشق شدم ... ک.باران 87.11.14 + نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 22:12 توسط ک.باران |
پرده بي خبران باز شده ست طرز طوق همه آغاز شده ست + نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387 22:29 توسط ک.باران |
حفره اي
در سرم نفوذ كرد حفره اي
كه بر هزار غار مي خنديد و در
انقباض صبحي ناشي از خلوص آغاز بي
بهانه سيلابي آوار
چشمانم را بر گونگان خسته فرود آورد كسي مرا
نگاهي كرد و خنديد ... [
- فرار كن! مردي با
همه دست مي داد [
من هم ديوانه مي شوم ؟ پير زني
گستاخ به پشت مي رقصيد و مي گريست ... [ گمان كنم ديوانه نخواهم شد ... استخوان
هاي پاي چپم پاره شدند و
چراغهايي بر سرم بستند ... در سرم
حفره ها بسيار شد . حفره ها
بيمار شده بودند و روزي دو
وعده مرا مي خوردند حفره ها
با غار به من خنديدند ... + نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 15:31 توسط ک.باران |
آفتاب امروز پرتو به
پرتو توی هر برزن و کوی سایه ای ساخت به قدر
دیوار سایه ها ویرانه ها را می کشیدند دیوار لیک ، هموار آفتاب از هر اشعه ای از هر نور تابانی ، گوشه ای نور و زمینه ای سایه پوش کرد آنکه اندر سایه شد بی خبر از طلوع نور وانکه اندر نور شد بی خبر از گستره های
سایه بود آفتاب امروز پرتو به
پرتو سایه می ساخت توی هر برزن و کوی ... + نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 18:45 توسط ک.باران |
مهربان آسوده باش شانه هايت
را به من ده و بسپار
نرمترين از زلال خويش را به اين
زمختي رعد بار آري تو باز
با من باش و بگذار تا
آسوده شويم بگذار لبخند
گونه هايت را بنشانم در سينه هاي
جدا از هم تافته ات بگذار معصومانه
چشمهايت را بر بلنداي
برج تاريك احساساتم همچون پرچم
آزادي بيافرايم بگذار و
آسوده باش با اين
زمختي نمي شكند نرمي هايت چشمه هاي
شيرين تو بر كوير من ... نمي خشكد بمان. ک . بــــــاران + نوشته شده در جمعه 27 دی1387 14:50 توسط ک.باران |
|
| ||||||